همزمان با شب تاسوعاي حسيني گردان امام حسين (ع)املش هيات عزاداري به راه انداخت l  مدیرکل جدید چای شمال منصوب شد l  امام جمعه لاهيجان در مراسم يادواره شهداي منطقه البرز املش:حفظ آرمان‌هاي شهدا وظيفه همه آحاد جامعه است l  رئيس اداره تبليغات اسلامي املش:ايجاد خانواده قرآن محور از اهداف تبليغات اسلامي املش است l  نماينده مردم رودسر و املش در مجلس:نبايد در طرح تحول اقتصادي شتابزده عمل شود l  همايش همياران طبيعت در شهرستان املش برگزار شد l  به مناسبت ماه محرم نمايشگاه كتاب در املش گشايش يافت l  مردم املش در حمايت از مردم بي‌دفاع غزه راهپيمايي كردند l  امام جمعه املش:فرهنگ امام حسين (ع) شهادت در راه خدا و نپذيرفتن ذلت است l  نماينده مردم رودسر و املش در مجلس:مقاومت حماس و غزه باعث شكست رژيم صهيونيستي مي‌شود l  رئيس هلال‌احمر املش:پايگاه امداد كوهستاني در املش احداث مي‌شود l  رئيس مركز فني و حرفه‌اي املش:احداث مركز فني و حرفه‌اي بانوان در شرق گيلان ضرورت دارد l  امام جمعه املش:حمله ددمنشانه به غزه نشانه ذلت آمريكا و همپيمانانش است l  امام جمعه املش:حمله به مردم بي دفاع غزه نشانه ذلت آمريكا و هم پيمانانش است l  رئيس هلال‌احمر املش:پايگاه امداد كوهستاني در املش احداث مي‌شود l  به‌ مناسبت سالگرد پيروزي انقلاب؛جشن باسوادي در 30 روستاي املش برگزار مي‌شود l  امام جمعه املش:امر به معروف و نهي از منكر مهم‌ترين پيام عاشورا‌ست l  يادواره شش شهيد روستاي گركرود بخش رانكوه املش برگزار شد l  رييس مجمع نمايندگان: گيلان از روند توسعه صنعتي كشور عقب مانده است l  آزمون ورودي چهارمين دوره تربيت معلم قرآن در شهرستان املش برگزار شد l  جلسه شوراي هنرمندان املش با موضوع دهه فجر برگزار شد l  رئيس شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي گيلان در املش:ستاد دهه فجر در روستاهاي گيلان تشكيل مي‌شود l  نماينده مردم رودسرواملش: جوانان آينده ازدواج را مبهم مي‌بينند l  نماينده ولي فقيه در جهاد كشاورزي گيلان :ولايت فقيه بزرگ‌ترين دستاورد نظام مقدس جمهوري اسلامي است l  آماده سازی شالیزار ها درشهرستان املش آغازشد l  با حضورمعاون شهرداري املش خط جديد تاكسيراني از پارك ميرزاكوچك به سرچور افتتاح گرديد l  سادات املشي بمناسبت عيدغدير راهپيمايي كردند l  رئیس فراکسیون گردشگری مجلس: جایگاه حقیقی گردشگری ایران در دنیا مغفول مانده است l  رئيس شوراي شهر املش:باشگاه فرهنگي ـ ورزشي شهرداري املش راه‌اندازي مي‌شود l  چهل هزار مترمربع از اراضي ملي املش ازتصرف متجاوزين به عرصه هاي ملي آزاد شدند l 
بنیانهای تاریخی اندیشه سیاسی یهود

عبد الله شهبازى در عرصه تحقيقات تاريخى چهره شناخته شده اى است. او با كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى 1 چنان قدرتمندانه پا به ميدان تحقيقات تاريخى گذارد. كه به جرأت مى‏ توان گفت در دوران اخير نظيرى ندارد.


چكيده:
اين كتاب در پى‏ كشف ماهيت«غرب»است يعنى پنج قرن اخير در اروپا-و مخصوصا انگليس- و روسيه و آمريكا؛ و از همه زواياى تاريخى و سياسى و فكرى و اقتصادى؛ و در برخى از مسائل در طول تاريخ.
در مورد ايران هم در موارد مختلف. مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته، مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصه هايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مى‏ دهد.
داعيه هاى بزرگ و شگفت آور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى، در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوه هاى‏ كاملا علمى و متقن اثبات شده است.
اليگارشى پارسى و ايران
پارسيان يك طايفه كوچك زرتشتى ساكن غرب شبه قاره هند هستند. در درون اين طايفه، كه در جريان سفر خود به بمبئى آن ها را از نزديك ديده ام و اكثرشان مردم متوسط و زحمتكشى‏ هستند، يك اقليت بسيار ثروتمند وجود دارد كه از قرن هيجدهم به طور عمده در شهر بمبئى‏ مستقر بودند و در دستگاه استعمارى بريتانيا بسيار قدرت داشتند. آن ها همه كاره شهر بمبئى‏ بودند. توجه كنيم كه در دوران استعمارى، بمبئى از نظر اهميت سياسى و اقتصادى و ميزان جمعيت، دومين شهر امپراتورى بريتانيا بود. اولى لندن بود و دومى بمبئى. در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، بمبئى پايتخت امپراتورى بريتانيا در منطقه اى بزرگ به شمار مى‏ رفت كه از سمت شرق، دولت هاى محلى مركز و غرب شبه قاره هند را در بر مى‏ گرفت و از سمت غرب به مصر و حبشه و سودان و قاره آفريقا مى‏ رسيد. در اين دوران، سرزمين هاى ايران و بين النهرين (عراق كنونى) و شبه جزيره عربستان و افغانستان و آسياى ميانه در حوزه مسئوليت و نظارت حكومت بمبئى بود.
در بمبئى، قدرت اصلى در دست گروهى منسجم از ثروتمندان پارسى بود و بسيارى از مأموران سياسى و اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ساير مناطق، يا منتخب آن ها بودند و يا در رابطه نزديك با آن ها قرار داشتند. مثلا، اين پارسيان، مثل اعضاى خانواده هاى پتيت و خراس و عدن والا، نه تنها با عمان رابطه فعال تجارى داشتند بلكه بعضى از آن ها از طرف حكومت هند بريتانيا به عنوان مشاور امام مسقط عمل مى‏ كردند. سر هر مزجى عدن والا در اوايل قرن نوزدهم شخصيت بسيار متنفذى بود و همو بود كه پس از تأسيس رسمى سلطنت پهلوى (آذر 1304 ش. ) ، در مرداد 1305 در رأس يك هيئت بزرگ پارسى براى تبريك به رضا شاه به ايران آمد. اين سفر به ابتكار اردشير ريپورتر صورت گرفته بود. در زنگبار هم وضع همين گونه بود و يك‏ پارسى به نام بهمن جى مانكجى داروخان والا به عنوان مشاور سلطان زنگبار در اين كشور مستقر بود و همه كاره سلطان به شمار مى‏ رفت و بعد از او دكتر فرامرز جى پستان جى در اين مقام قرار گرفت كه در عين حال استاد لژ فراماسونرى زنگبار هم بود. در دولت هاى شبه قاره هند كه به ظاهر مستقل بودند ولى به طور غير رسمى در تحت نظارت حكومت هند بريتانيا قرار داشتند، باز اين پارسيان به عنوان نمايندگان رسمى و غير رسمى بريتانيا فعال بودند. مثلا در حيدر آباد دكن يكى‏ از اين پارسيان به نام داراب جى چنوى، همه كاره نظام (حاكم) حيدر آباد بود و اعضاى خاندان ويكاجى تمام امور ماليه اين دولت را در كنترل خود داشتند و به كمك بانك‏هاى خصوصى‏ انگليس، حكومت حيدر آباد را به شدت بدهكار خود كرده بودند. در دولت هاى پونا و بارودا هم همين سيستم وجود داشت.
بخش عمده ثروت اين اليگارشى پارسى از طريق تجارت ترياك قرن نوزدهم به دست آمده است و در اين دوران، آن ها شركاى مهم تجارت ترياك انگليسى‏ ها و آمريكايى‏ ها و يهودى‏ ها در شرق بودند. تجارت ترياك مهم ترين يا يكى از مهم ترين شاخه هاى اقتصاد جهانى در قرن نوزدهم بود و همين تجارت باعث شد كه دو جنگ بزرگ ميان قدرت هاى متحد اروپايى و چين، كه قربانى اصلى اين تجارت بود، رخ دهد كه به«جنگ هاى ترياك»معروف است.
اين اليگارشى پارسى بر اساس يك افسانه منظوم به نام قصه سنجان خود را از تبار اشراف و موبدان ساسانى مى‏ داند كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران براى حفظ عقايد و دين خود به غرب هند فرار كردند و كتاب هاى دينى خود را هم به هند بردند. سران اين طايفه از اوايل قرن هيجدهم ميلادى نه تنها با ايران ارتباطات گسترده داشتند بلكه در سرنوشت ايران نيز بسيار مؤثر بودند. در حمله خونين و شوم محمود افغان به ايران و اشغال اصفهان و انهدام دولت صفوى، اين طايفه نقش جدّى داشت و فردى به نام نصر الله گبر نفر دوّم قشون افاغنه و سپهسالار محمود افغان بود. مى‏ دانيم كه حمله محمود افغان به ايران مهم ترين حادثه اى است كه سرنوشت تاريخى ايران را دگرگون كرد. در دوران جديد، اردشير ريپورتر و پسرش، شاپور، نه تنها نمايندگان اينتليجنس سرويس بريتانيا در ايران بودند بلكه نماينده اين اليگارشى پارسى هم به شمار مى‏ رفتند. مثلا، اردشير ريپورتر در تهران نماينده كمپانى تاتا بود كه به اليگارشى پارسى‏ تعلق دارد و حتى امروز هم بزرگ ترين كمپانى هندوستان به شمار مى‏ رود.
از زمان حضور جدّى استعمار بريتانيا در ايران تا جنگ دوّم جهانى، اين بمبئى بود كه جايگاه اصلى را در عمليات سياسى و اطلاعاتى و نظامى و اقتصادى بريتانيا در ايران داشت نه لندن. اين اشتباه بزرگى است كه مورخين ما مرتكب مى‏ شدند و در بررسى نقش استعمار بريتانيا در ايران توجه خود را به لندن متوجه مى‏ كردند. تا زمانى كه من كار خود را شروع كردم تقريبا هيچ كس به نقش حكومت هند بريتانيا در تحولات ايران توجه جدّى نكرده بود. من نشان دادم كه كودتاى‏ 1299 طرح حكومت هند بريتانيا، به رياست لرد ريدينگ، و سازمان اطلاعاتى آن در ايران، به رياست اردشير ريپورتر بود كه وزارت خارجه انگليس، به رياست لرد كرزن، با آن مخالف بود و مى‏ خواست طرح خاص خود، قرارداد 1919، را تحقق بخشد. البته طرح كودتا در ايران از حمايت يك لابى بسيار مقتدر در دولت لندن برخوردار بود كه هسته اصلى آن را شخص لويد جرج (نخست وزير) و وينستون چرچيل (وزير جنگ و بعد وزير مستعمرات) و سر فيليپ ساسون (منشى مخصوص لويد جرج) و ادوين مونتاگ (وزير امور هندوستان) و سر هربرت ساموئل و ساير اعضاى لابى مقتدر صهيونيستى در دولت وقت انگليس تشكيل مى‏ دادند.
وقتى كه مسئله نقش بزرگ اليگارشى پارسى در تحولات تاريخ ايران برايم مسجل شد، طبعا اين سئوال پيش آمد كه اين نقش چرا ناشناخته مانده و تاكنون هيچ كس به آن توجه نكرده است؟ در اين بررسى متوجه شدم كه تعمدا در طول اين دوران طولانى، نقش اليگارشى پارسى‏ در ايران نانشناخته مانده و مسكوت گذارده شده است. به اين ترتيب، تصميم گرفتم نتايج تحقيقات خود را درباره نقش اليگارشى پارسى در تاريخ ايران منتشر كنم. اين تحقيق در واقع خلاء بزرگى را در تاريخنگارى معاصر ايران پر مى‏ كرد و يكى از عوامل مهم مؤثر در تحولات ايران را معرفى مى‏ كرد كه تاكنون كاملا مورد غفلت قرار گرفته بود.
زمانى كه كار بر روى اليگارشى پارسى را دنبال مى‏ كردم، به تدريج به پيوندهاى عجيب آن با اليگارشى يهودى رسيدم و متوجه شدم كه چنان اشتراكى ميان اين دو كانون وجود دارد كه اصلا نمى‏ توان آن ها را از هم تفكيك كرد. مثلا اگر سر جمشيد جى جى جى بهاى پارسى از بزرگ ترين تجار ترياك جهان در قرن نوزدهم بود، خانواده ساسون، كه سران يهوديان بغدادى بودند، نيز همين جايگاه را داشتند و متحدا و در شراكت با پارسيان عمل مى‏ كردند. در طول قرن نوزدهم، كشت و صادرات ترياك ايران نيز در انحصار شبكه اى بود از كارگزاران ساسون ها و سران طايفه پارسى. در كودتاى 1299 و استقرار سلطنت پهلوى در ايران نيز اليگارشى پارسى و زرسالاران يهودى مشتركا عمل كردند. لرد ريدينگ، نايب السلطنه هند از زمان كودتا تا خلع رسمى قاجاريه (1304-1299 ش. ) سر روفوس اسحاق نام دارد و اولين يهودى است كه نايب السلطنه هند شد.
لويد جرج و چرچيل (نخست وزير و وزير جنگ انگليس در زمان كودتا) هر دو هم از نظر خانوادگى‏ و هم شخصا با يهوديان ثروتمند انگليس پيوندهاى بسيار نزديك داشتند. ادوين مونتاگ (وزير امور هند در دولت وقت بريتانيا) و هربرت ساموئل به خانواده يهودى ساموئل تعلق داشتند و در زمان جنگ اوّل جهانى نقش بزرگى در استقرار يهوديان در فلسطين ايفا كردند. اين دو نفر پسر عموهاى سر ماركوس ساموئل، بنيانگذار كمپانى رويال داچ شل، بودند كه به عنوان بزرگ ترين و دسيسه گرترين غول نفتى قرن بيستم شناخته مى‏ شود. مقارن با كودتاى 1299 در ايران، سر هربرت ساموئل از سوى دولت لويد جرج به عنوان اولين كميسر عالى بريتانيا در فلسطين منصوب شد و به تعبير دايرة المعارف يهود«اولين يهودى بود كه پس از 2000 سال بر سرزمين اسرائيل حكومت كرد. »به اين ترتيب، تصوير جديدى از استراتژى كانون هاى‏ استعمارى غرب در دوران جنگ اوّل جهانى و بعد از آن در منطقه خاورميانه به دست آمد. يك‏ بعد اصلى اين استراتژى را استقرار سلطنت پهلوى در ايران تشكيل مى‏ داد و بعد اصلى ديگر را استقرار حاكميت يهوديان بر فلسطين.
در بررسى بيشتر، به نقش يهوديان در شكل دهى به طايفه پارسى رسيدم. مى‏ دانيم كه پرتغال اولين قدرت غربى است كه در قرن شانزدهم يك امپراتورى مستعمراتى در شرق ايجاد كرد و همين ميراث بود كه در قرن هفدهم به هلندى‏ ها و در قرن هيجدهم به انگليسى‏ ها رسيد.
متوجه شدم كه سران طايفه پارسى از قرن شانزدهم در غرب هند به عنوان كارگزاران محلى و بومى پرتغالى‏ ها بركشيده شدند و به تدريج در قرون بعد در پيوند با ساير استعمارگران اروپايى به قدرت و ثروت فراوان رسيدند. و متوجه شدم كه در ايجاد و توسعه امپراتورى مستعمراتى پرتغال و اسپانيا، يهوديان جايگاه مهمى داشتند و بعدها همين نقش را در امپراتورى‏ هاى مستعمراتى‏ هلند و بريتانيا ايفا كردند. پديده ديگرى كه در اين زمان با آن آشنا شدم«مارانوها»يا يهوديان مخفى هستند. اين ها گروهى از يهوديان بودند كه به ظاهر مسيحى مى‏ شدند ولى در باطن همچنان يهودى بودند. مارانوها يك پديده بسيار مهم در تاريخ اروپاى جديد هستند. بعضى از آن ها وزراى مقتدر پادشاهان اسپانيا و پرتغال بودند و بعضى در مقامات عالى كليسا جاى داشتند و تعدادى از آن ها حتى به مقام كاردينالى رسيدند. كريستف كلمب با پول و سرمايه همين مارانوها به قاره آمريكا سفر كرد و خود او نيز مارانو بود. در كتاب زرسالاران مفصلا درباره اين پديده بحث كرده ام و اين فرضيه جدّى را مطرح كرده ام كه جان كابوت، بنيانگذار سفرهاى‏ اكتشافى-مستعمراتى انگلستان، و پسرش سباستيان كابوت نيز بايد مارانو باشند.
به هر حال، اين يهوديان-مارانوها در بازسازى فرهنگى طايفه پارسى بسيار مؤثر بودند و روحيات و روانشناسى و فرهنگ خودشان را در ميان ايشان اشاعه دادند. به عبارت ديگر، نوسازى‏ طايفه پارسى به شكل امروزى آن در پيوند با يهوديان صورت گرفت و اسطوره آوارگى پارسيان، كه در افسانه كاملا موهوم و بى‏ پايه معروف به قصه سنجان انعكاس يافته، در دوران پيوند پارسيان با پرتغالى‏ ها جعل شد. اين اسطوره آوارگى و روانشناسى مولود آن، شباهتى عجيب به فرهنگ يهوديان دارد و تأثير يهوديان بر فرهنگ و خلقيات پارسيان تا بدان حد بزرگ است كه برخى محققين هندى و غربى از پارسيان به عنوان«يهوديان هند»ياد مى‏ كنند. به عبارت ديگر، طايفه پارسى در هند از نظر فرهنگى يك فرقه كاملا بازسازى و نوسازى شده است. ادعاى ايرانى‏ تبار بودن آن ها هم به كلى جعلى است. چنانچه تحقيقات مردم شناسى جسمانى نشان مى‏ دهد پارسيان به يقين از مردم بومى شبه قاره هند و از نژاد دراويدى هستند. چهره ظاهرى آن ها هم به روشنى اين مسئله را نشان مى‏ دهد. آن ها تا قبل از پيوند با اروپاييان و يهوديان، حتى خود را زرتشتى نمى‏ دانستند و هيچ متن دينى زرتشتى در اختيار نداشتند. همه اين تحولات و آشنايى‏ آن ها با اوستا و متون زرتشتى به كمك اروپاييان و يهوديان و از طريق متونى ايجاد شد كه از ايران برده شد و در اختيار آن ها نهاده شد.
زرسالاران يهودى و تمدن جديد غرب
به اين ترتيب، توجه من معطوف شد به نقش يهود در ايجاد و گسترش موج بزرگ سياسى و اقتصادى و فرهنگى بزرگى كه در غرب شكل گرفت و استعمار اروپايى و سرانجام تمدن جديد غربى را به ارمغان آورد. متوجه شدم كه در يهوديان نيز وضعى مشابه با پارسيان وجود دارد يعنى‏ جوامع يهودى در اوايل هزاره اوّل مسيحى و مهاجرت تدريجى آن ها از سرزمين كنونى فلسطين به بين النهرين از يك سازمان متمركز و بسيار منسجم و بسته برخوردار بوده اند كه رهبرى آن با خاندان هاى يهودى معين بوده است. اين خاندان ها همه خود را از نسل حضرت داود عليه السلام مى‏ دانند. در اينجا بايد اين توضيح را عرض كنم كه ما مسلمانان، داوود عليه السلام را پيامبر مى‏ دانيم ولى‏ يهوديان او را پادشاه و نماد قدرت و شوكت دولت يهود مى‏ دانند. بنابراين، از نظر يهوديان، اعضاى اين خاندان ها، شاهزادگان داوودى هستند و از ميان آن هاست كه رؤساى جامعه جهان وطنى يهود بيرون مى‏ آمد. اين رؤسا«رش گلوتا»نام داشتند كه من«شاه داوودى»را به عنوان معادل آن انتخاب كرده ام. اين رؤساى جوامع يهودى طى قرن ها، اقتدار فوق العاده اى بر اتباع خود داشتند و در هر كشورى كه مستقر مى‏ شدند سازمان سياسى خود را به شكل مخفى‏ حفظ مى‏ كردند و به عنوان«دولت در دولت»عمل مى‏ نمودند يعنى بر اتباع يهودى خود سلطه كامل سياسى و قضايى داشتند. به اين ترتيب، تصويرى از يك سازمان مخفى جهان وطنى بسيار منسجم و فرقه گونه به دست آمد كه حدود يك هزار سال قدمت تاريخى دارد و در اين دوران همشيه شاخه هاى آن در مهمترين مراكز اقتصادى و سياسى جهان پراكنده بوده است. البته اين تصوير به آن معنا نيست كه براى يهوديان، به عنوان انسان، هيچ نوع استقلال فردى قائل نباشيم.
برعكس، من در تحقيق خود به موارد قابل اعتنايى توجه كرده ام كه يهوديان عليه اين ساختار شورش كرده اند و اصولا در برخى مقاطع تاريخى، اين ساختار به شدت از فرهنگ هاى غير يهودى‏ (به طور عمده از مسيحيت و اسلام) تأثير گرفته و گاه متلاشى شده است. پيدايش فرقه قرائى در دوران شكوفايى تمدن اسلامى در بغداد، پيدايش موج مرتدين در اسپانياى مسيحى، روشنفگران يهودى اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا، مهم ترين اين تحولات در دوران ساختار بسته يهوديت هستند. بنابراين، من در كتاب خود به يهوديان مستقلى مانند اسپينوزا و اعضاى خانواده سرشناس يهودى مندلسون و اميل پرر و والتر راتنو و غيره توجه جدّى كرده ام كه بعضى از آنها افراد مثبتى بودند و حتى عليه ساختار بسته حاكم بر جوامع يهودى زمان خود مبارزات شديدى كردند.
پيوند عميق اين اليگارشى يهودى با حكمرانان بزرگ و كوچك اروپا در تعيين سرنوشت جهان امروز بسيار مؤثر بود. اين پيوند از دوران جنگ هاى صليبى شكل گرفت كه ثروتمندان و صرافان و دسيسه گرايان بزرگ يهودى، كه معمولا حاخام هاى بزرگ يهودى نيز بودند، به عنوان واسطه و كارگزار مالى و اطلاعاتى فرقه هاى صليبى، به ويژه فرقه شهسواران معبد، عمل مى‏ كردند. در كتاب خود به طور مستند نقش اين يهوديان را در تحريك ايلخانان مغول ايران عليه دولت هاى اسلامى مصر و سوريه و به سود صليبى‏ ها نشان داده ام. اوج اقتدار اين يهوديان در دستگاه ايلخانان ايران در اواخر قرن سيزدهم ميلادى و در دوران حكومت ارغون خان مغول است كه سعد الدوله يهودى وزير و همه كاره اش بود. كمى بعد، در دوران سلطنت غازان خان يك‏ طبيب يهودى ساكن همدان در دستگاه ايلخانان قدرت يافت و به وزارت رسيد كه او را با نام خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مى‏ شناسيم. در جريان تحقيق، تصوير بسيار مثبتى كه در تاريخنگارى ايران از رشيد الدين فضل الله ساخته شده فرو ريخت و او را دسيسه گرى مشابه سعد الدوله يافتم و متوجه شدم كه بسيارى از نكات مثبتى كه به وى نسبت داده مى‏ شود جعليات صرف و از بيخ و بن دروغ است. مباحث مربوط به نقش يهوديان در دوران ايلخانان ايران از بهترين قسمت هاى كار تحقيقى‏ ام است كه در جلد دوّم زرسالاران منعكس شده است.
اين فرقه هاى صليبى، كه در جريان جنگ هاى صليبى شكل گرفتند و از ساختار نظامى-دينى برخوردار بودند، بعد از پايان جنگ هاى صليبى فعاليت خود را ادامه دادند و نقش بزرگى در پيدايش غرب جديد ايفا كردند. بعد از اين كه مسلمانان به حكومت صليبى‏ ها در منطقه كنونى فلسطين به طور كامل پايان دادند و آن ها را از آخرين سنگرشان، قلعه عكا، بيرون كردند، آن ها فعاليت خود را ادامه دادند. يكى از فرقه هاى بزرگ صليبى، به نام شهسواران توتونى‏ (آلمانى) ، جنگ صليبى را براى مسيحى كردن اجبارى قبايل اسلاو در شمال و شرق اروپا ادامه داد كه به تأسيس دولت پروس انجاميد. يعنى استاد اعظم فرقه شهسواران توتونى پس از قلع و قمع و امحاء كامل قبايل اسلاو بروسى به عنوان اولين حاكم مسيحى سرزمين بروسى‏ ها (پروس بعدى) منصوب شد و بعدها جانشينان او شاه پروس شدند. دولت پروس به تدريج ساير سرزمين هاى آلمانى نشين را تصرف كرد و سرانجام در سال 1871 موجوديت دولت واحد آلمان را اعلام نمود.
بعد از تصرف سرزمين بروسى‏ ها، توسعه طلبى فرقه شهسواران توتونى به سمت شرق ادامه يافت و سران فرقه فوق مى‏ خواستند همان بلايى را كه بر سر بروسى‏ ها آوردند و نسل آنها را كاملا از بين بردند، بر سر روس ها بياورند ولى به دليل پيوند روس ها با مسلمانان موفق نشدند. در آن زمان، حاكم نشين هاى كوچك روس تابع دولت بزرگ و مقتدر مسلمانى بودند كه قلمرو آن تقريبا منطبق با دولت فعلى روسيه است. اين دولت«خانات قبچاق»يا«اردوى زرين»نام داشت و بسيارى از كارگزاران آن ايرانى بودند. روس ها با دولت مركزى قبچاق رابطه بسيار حسنه داشتند و همين حمايت خانات قبچاق بود كه سبب شد روس ها به رهبرى الكساندر نوسكى در جنگى‏ بزرگ، تهاجم شهسواران توتونى را دفع كنند و به آن ها شكستى سخت وارد نمايند. به اين علت است كه آلكساندر نوسكى به عنوان قهرمان ملى روس ها و قديس كليساى ارتدكس شناخته مى‏ شود. بنابراين، به جرأت مى‏ توان گفت كه روس ها موجوديت خود را به عنوان يك ملت مديون پيوند با شرق اسلامى هستند و اگر حمايت مسلمانان از ايشان نبود به احتمال زياد مانند بروسى‏ ها از صحنه تاريخ حذف مى‏ شدند. سرگى آيزنشتين، فيلمساز معروف روس، داستان زندگى آلكساندر نوسكى را ساخته است. ولى متأسفانه روس هاى كنونى زياد تمايل ندارند اين پيوند ميان آلكساندر نوسكى و خانات قبچاق را چنان كه در واقع بوده بيان كنند.
فرقه مهم صليبى ديگر كه نقش بزرگى در تاريخ جديد اروپا و جهان ايفا كرد، فرقه شهسواران معبد است. سران اين فرقه پيوند بسيار نزديك با سران جوامع يهودى داشتند و به دليل اين پيوند، سازمان خود را به يك صرافى و تجارتخانه بزرگ تبديل كردند و كارشان به فساد كشيده شد. اين فرقه بسيار مهم و مورد حمايت پاپ تا بدان حد فاسد و غير قابل تحمل شد كه در اوايل قرن چهاردهم ميلادى دو پادشاه خوشنام اروپا، يعنى فيليپ چهارم فرانسه و ادوارد اول انگلستان، به انحلال آن دست زدند و ژاك دموله، استاد اعظم فرقه، در فرانسه اعدام شد. به دليل پيوندهاى تاريخى عميق و عجيبى كه ميان فرقه شهسواران معبد و زرسالاران يهودى برقرار شده بود، امروزه در طريقت هاى فراماسونرى، ژاك دموله مورد احترام فراوان است و از او به عنوان«شهيد»و «قديس»ياد مى‏ شود. همزمان با انحلال و قلع و قمع فرقه شهسواران معبد، دولت هاى فرانسه و انگلستان، صرافان و رباخواران يهودى مستقر در كشورهاى خود را نيز اخراج كردند. بقاياى فرقه شهسواران معبد به پرتغال گريختند و نام خود را به فرقه شهسواران مسيح تغيير دادند و فعاليت خود را در اين سرزمين تداوم بخشيدند. از اين دوران است كه در شبه جزيره ايبرى جنگ صليبى‏ در جبهه اى جديد اوج مى‏ گيرد و آن عليه مسلمانان اندلس است. در اين موج خشن و خونين ضد اسلامى، كه سرانجام در سال 1492به سقوط دولت غرناطه به عنوان آخرين دولت مسلمان اندلس انجاميد، هم اعضاى فرقه شهسواران مسيح و هم زرسالاران يهودى نقش بسيار مؤثر داشتند.
در كتب تاريخى، مطالب فراوانى درباره«هنرى دريانورد»به عنوان بنيانگذار اكتشافات دريايى غرب خوانده ايم. ظاهر قضيه، كه به ما القاء مى‏ شود، اين است كه گويا اين شاهزاده پرتغالى به دريانوردى و دانش جغرافيا و اكتشافات بسيار علاقمند بود و به دليل علاقه و سرمايه گذارى او اولين سفرهاى دريايى اكتشافى اروپاييان آغاز شد كه بعدها به تأسيس امپراتورى‏ هاى استعمارى غربى در سراسر جهان انجاميد. ولى تنها با كار تخصصى و سخت مى‏ توان فهميد كه اين«هنرى دريانورد»اصلا دريانورد نبوده و هيچگاه به سفرها و اكتشافات دريايى نرفته (اين لقبى است كه بعدها مورخين انگليسى به او دادند) ، در زندگى فردى شخص‏ بسيار هرزه و آلوده اى بوده، و مهمتر از همه اين كه وى در بخش مهمى از قرن پانزدهم ميلادى به مدت چهل سال در مقام استاد اعظمى فرقه شهسواران مسيح جاى داشته است. به عبارت ديگر، هنرى دريانورد مهم ترين استاد اعظم فرقه شهسواران معبد پس از اعدام ژاك دموله است و با پول اعضاى ثروتمند اين فرقه، نه دولت پرتغال، است كه او دربار خود را به مركز فعاليت ماجراجويان دريايى تبديل كرد و به بهانه جهاد صليبى براى مسيحى كردن«كفار»تهاجم دريايى‏ به سرزمين هاى اسلامى شمال آفريقا را طراحى نمود. اين فعاليت پس از فتح غرناطه (1492) و پايان دادن به حضور اسلام در غرب اروپا، با سفرهاى كريسفت كلمب و واسكو داگاما ادامه يافت.
كلمب قاره آمريكا را كشف كرد و گاما اولين امپراتورى استعمارى غرب جديد در مشرق زمين را تأسيس نمود. تمامى اين اقدامات به بهانه تداوم جنگ صليبى براى مسيحى كردن«كفار» (يعنى‏ مسلمانان) و با پول و سرمايه زرسالاران يهودى و فرقه هاى صليبى، به ويژه شهسواران مسيح (كه همان فرقه شهسواران معبد است) ، انجام مى‏ شد. مى‏ دانيم پرچم پرتغالى‏ ها در لشكركشى‏ هاى‏ دريايى‏ شان به آفريقا و شرق، پرچم سفيدى است كه بر آن نقش صليب سرخ درج شده است. اين همان پرچم شهسواران معبد در زمان جنگ هاى صليبى در شرق مديترانه است.
دو نمونه شهسواران توتونى و شهسواران معبد كه عرض كردم، نشان مى‏ دهد كه آرمان ها و فرقه هاى صليبى چه نقش بزرگى در ايجاد غرب جديد داشته اند. متأسفانه، ما به تبعيت از تاريخنگارى رسمى غرب، عادت كرده ايم كه هميشه درباره نقش«رنسانس»و«روشنگرى»ء «انقلاب صنعتى»و غيره و غيره در پيدايش تمدن جديد غرب سخن بگوئيم. يعنى همان طور كه مكتب خاصى در تاريخنگارى جديد غرب به ما القاء كرده است، پيدايش تمدن جديد غرب را يك فرآيند فرهنگى مى‏ دانيم كه در آن عصنصر عقلانيت و دانش و شكوفايى فرهنگ و دانش و هنر نقش اصلى را داشت. همه واقعيت اين نيست و نقش تعصبات دينى، كه حتى تا قرن نوزدهم در قالب اموزه هاى صليبى تجلى مى‏ يافت، در پيدايش غرب جديد بسيار عظيم بوده است و در واقع نقش تعيين كننده داشته است. اين نكته اى است كه ما از آن غافليم. در اين فرآيند زرسالاران يهودى به عنوان واسطه ميان اروپاى غربى و سرزمين هاى اسلامى نقش بسيار مهمى داشتند كه به نظر من تعمدا تمامى ابعاد ان را معرفى نمى‏ كنند.
يعنى در واقع مى‏ شود گفت كه تاريخنگارى غرب يك نگاه خاص و جهت دار را القاء مى‏ كند؟ ببنيد، من از كل تاريخنگارى غرب صحبت نمى‏ كنم بلكه اصطلاح تاريخنگارى رسمى غرب را به كار مى‏ برم. اصولا بر تاريخنگارى جديد دنياى غرب يك مكتب خاص غلبه دارد كه آن را تاريخنگارى رسمى غرب ناميده ام. يعنى ان نوع نگاه به تاريخ كه مورد تأييد و حمايت كانون هاى‏ حاكمه و قدرتمند دنياى غرب است و در مدارس و دانشگاه ها هم تدريس مى‏ شود و بخش مهمى‏ از تاريخنگارى آكادميك را شرح مى‏ دهد. ولى اين همه تاريخنگارى غرب نيست. تحقيقاتى كه اين مكتب رسمى را كاملا بى‏ اعتبار مى‏ كند فراوان است و خوشبختانه دنياى پژوهشى غرب را اين نظر بسيار غنى است. ولى ما عادت كرده ايم كه هميشه روايت هاى رسمى و درسى را بياموزيم و اين مايه تأسف فراوان است.
********************
تجديد نظرطلبان، مكتب تاريخ واقعى و اسطوره هالوكاست
به نظر شما در اين تاريخنگارى رسمى مطالبى كه درباره يهوديان عنوان مى‏ شود با واقعيت هاى تاريخى و تحقيقات جدّى منطبق نيست؟ همين طور است. يك نمونه معروف مسئله هالوكاست است يعنى ادعاى قتل عام شش ميليون يهودى در دوران جنگ دوّم جهانى. رژه گارودى كتابى دارد به نام اسطوره هاى بنيانگذار صهيونيسم كه به وسيله مرحوم مجيد شريف به فارسى ترجمه شده و در ايران بازتاب وسيع داشته است. رژه گارودى در اين كتاب نشان مى‏ دهد كه«اسطوره هالوكاست»بى‏ پايه است. بايد عرض كنم كه رژه گارودى مهم ترين كسى نيست كه در اين زمينه نظر داده است. شهرت كتاب او بيشتر به خاطر شهرت فردى گارودى به عنوان يك متفكر سياسى جنجالى و صاحب نام است در حالى كه كار او متكى بر تحقيقات مورخينى است كه در زمينه تاريخ جنگ دوّم جهانى مرجعيت و اعتبار علمى دارند.
در سال هاى اخير علاقه مردم غرب به پديده هالوكاست افزايش يافته است و تحقيقات نشان مى‏ دهد كه حجم مطالب منتشر شده در رابطه با هالوكاست در دهه 1990 ده برابر دهه هاى‏ 1940 و 1950 ميلادى است. اين موج علاقه به كشف حقايق تاريخى و مقابله با تبليغات هاليوودى و ژورناليستى و تاريخنگارى رسمى به ايجاد يك مكتب جديد تاريخنگارى انجاميده كه به«تجديد نظر طلبى» (رويزيونيسم) يا«تاريخ واقعى»معروف است.
معمولا از پل رازينيه فرانسوى به عنوان بنيانگذار اين مكتب ياد مى‏ كنند. رازينيه در زمان جنگ دوم جهانى از اعضاى جنبش مقاومت فرانسه بود كه به وسيله گشتاپو دستگير شد و به اردوگاه بوخنوالد اعزام گرديد و تا پايان جنگ در اردوگاه هاى مختلف نازى زندانى بود. پس از جنگ، وى عالى‏ ترين نشان مقاومت را از دولت فرانسه دريافت كرد و سپس به عرصه تحقيقات تاريخى روى آورد، در زمينه جنگ دوم جهانى به تحقيق و انتشار كتاب پرداخت و از جمله به ترسيم وضع اسفناك اردوگاه هاى جنگى نازى دست زد. ولى او به تدريج در جريان تحقيقش به نظراتى رسيد كه تصوير رسمى را كاملا نفى مى‏ كرد. رازينيه اعلام كرد كه اولا، افسانه اتاق هاى گاز براى كشتار زندانيان-اعم از يهودى و غير يهودى-مطلقا صحت ندارد. ثانيا، در دوران جنگ هيچ سياستى از سوى آلمان براى كشتار جمعى يهوديان اروپا وجود نداشته است. ثالثا، يهوديان كشته شده در دوران جنگ بين 900 هزار تا 1/5 ميليون نفر هستند نه 6 ميليون نفر و اين افراد مانند ديگران در جريان جنگ يا در اثر بيمارى‏ هاى مسرى، به ويژه تيفوس، از بين رفتند. امروزه دو مورخ صاحب نام به عنوان مهم ترين هواداران مكتب تاريخنگارى واقعى شناخته مى‏ شوند: اولى، ديويد ايروينگ انگليسى است. ايروينگ مورخ بسيار معتبرى است در حدى كه برخى‏ نشريات سرشناس انگليسى نوشته اند هيچ كس نمى‏ تواند درباره جنگ دوم جهانى كار كند و پروفسور ايروينگ را ناديده بگيرد. او اولين كسى است كه خاطرات 75000 صفحه اى گوبلز را به دست آورد و روى آن كار كرد. اين خاطرات به مدت 50 سال براى مورخين ناشناخته بود و در آرشيوهاى سرى ارتش سرخ شوروى نگهدارى مى‏ شد. ايروينگ پس از يك كار شش ساله بر روى اسناد سرى شوروى سابق اولين بيوگرافى كاملا مستند هيتلر را منتشر كرد با نام جنگ هيتلر كه جنجال فراوان به پا نمود و كار وى را به دادگاه كشانيد. ايروينگ در كتاب جنگ هيتلر مدعى است كه اصولا در دوران جنگ هيچ نوعى از كشتار يهوديان (هالوكاست) در كار نبوده است. ايروينگ نشان داد كه مهم ترين اسناد جنگ دوم همه به طور مرموزى مفقود شده اند.
بسيارى از يادداشت هاى روزانه سران آلمان و ايتاليا كه تا مدتى پيش در آرشيوهاى شوروى‏ سابق و آلمان و ساير كشورهاى اروپايى موجود بود، به سرقت رفته و پنهان يا معدوم شده است. او از جمله اشاره مى‏ كند به يادداشت هاى روزانه موسولينى كه زمانى موجود بود و اكنون نيست.
ايروينگ معتقد است كه اولا، در آشويتس و ساير اردوگاه هاى نازى اتاق گاز وجود نداشته است.
ثانيا، هيتلر هيچ اطلاعى از وجود اتاق هاى مرگ و برنامه سازمان يافته براى كشتار يهوديان نداشته است. (ايروينگ براى كسى كه بتواند ثابت كند هيتلر از هالوكاست مطلع بوده جايزه اى به مبلغ 1000 پوند تعيين كرده است. ) ثالثا، يك توطئه جهانى وجود دارد كه به مورخين اجازه تحقيق بى‏ طرفانه و بركنار از پيشداورى در زمينه هالوكاست را نمى‏ دهد. رابعا، رقم شش ميليون كشته يهودى در جنگ دوم صحت ندارد و تعداد مقتولين يهودى كمتر از يك ميليون نفر است كه در اثر بيمارى يا در جريان جنگ، مانند ديگران، كشته شده اند نه در اثر طرح سازمان يافته امحاء جمعى. دومين مورخ سرشناس هوادار مكتب تاريخنگارى واقعى، رابرت فوريسون فرانسوى است. پروفسور فوريسون و خانواده اش، نيز مانند رازينيه، در زمان جنگ از آلمانى‏ ها آزار فراوان ديده بودند. او مؤلف كتاب هاى متعددى است و ثابت مى‏ كند كه اتاق گاز و سياست امحاء جمعى يهوديان صحت ندارد. فرد صاحب نام ديگر در اين عرصه فرد لوختر آمريكايى‏ است. لوختر مورخ نيست بلكه مهندس متخصص ساختمان زندان است. او براى تحقيق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحه اى خود را منتشر كرد كه به گزارش لوختر معروف است. او در اين گزارش وجود اتاق هاى گاز را منكر شد. او ثابت كرد كه اتاق هاى گاز در آشويتس و ساير اردوگاه هاى لهستان پس از جنگ دوم جهانى با هدف جلب توريسم به وسيله حكومت كمونيستى لهستان احداث شده است. در اين زمينه افراد سرشناس ديگرى نيز كار كرده اند: گرمار رودلف مؤلف كتابى در انكار اتاق هاى گاز آشويتس است. ارنست زوندل كانادايى كتابى‏ نوشته با عنوان«آيا واقعا شش ميليون نفر كشته شده اند؟ »ديويد هوگان كتابى دارد با عنوان «افسانه شش ميليون نفر». دكتر بروزات تحقيقى دارد درباره اتاق هاى گاز در داخائو و اثبات مى‏ كند كه نه در داخائو، نه در بوخنوالد و نه در ساير اردوگاه هاى آلمانى اتاق گاز براى كشتار يهوديان و ساير زندانيان وجود نداشته است. و بالاخره رژه گارودى، عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوم است كه او نيز، بر اساس تحقيقات محققين پيشگفته نشان مى‏ دهد كه هالوكاست صحت ندارد و يك افسانه ساختگى است.
زرسالاران يهودى، آريايى گرايى و ظهور نازيسم
يك نظر هم وجود دارد كه اصولا هيتلر را ثروتمندان يهودى‏ به قدرت رسانيدند و نازيسم با پول و سرمايه آن ها علم شد براى‏ تحقق اهدافى خاص. بله. من در جلدهاى بعدى كتابم به اين مسئله هم خواهم پرداخت و نقش زرسالاران يهودى‏ و بانكداران نيويورك و لندن و سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) را در پيدايش نازيسم و صعود آدولف هيتلر در آلمان بيان خواهم كرد. اين بحث مفصلى است و من تنها به آن اشاره كوتاهى مى‏ كنم: موج آريايى گرايى كه به پيدايش ناسيونال سوسياليسم و نازيسم در آلمان انجاميد، بر بنياد مكتب آريايى گرايى قرن نوزدهم شكل گرفت كه با دستگاه استعمارى بريتانيا و اليگارشى پارسى‏ هند پيوند نزديك داشت. مهم ترين فرقه مروج آريايى گرايى در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم فرقه تئوسوفى بود كه يك سازمان شبه ماسونى به نام انجمن جهانى تئوسوفى ايجاد كرده و در هندوستان بسيار فعال بود. در رأس اين سازمان گروهى ناشناخته به نام«استادان غيبى» جاى داشتند و محل اجتماع آن ها«لژ سفيد»ناميده مى‏ شد. اين سازمان با پارسيان هند رابطه نزديك داشت و از اين طريق بر تجددگرايان ايرانى تأثير فراوان بر جاى نهاد. شيخ ابراهيم زنجانى، از رهبران تجددگرايى دوران مشروطه، رمان منتشر نشده اى دارد در چهار جلد به نام شراره استبداد كه قهرمان اصلى آن يكى از اين«استادان غيبى»است كه فعاليت هاى يك محفل مخفى را در جريان انقلاب مشروطه ايران هدايت مى‏ كند. در اين رمان، اعضاى اين سازمان يكى‏ خود شيخ ابراهيم زنجانى است و ديگرى سيد حسن تقى زاده. و استاد غيبى فوق هم كسى‏ نيست جز اردشير ريپورتر. در كتاب زرسالاران نقش تئوسوفيسم را در انديشه سياسى دوران مشروطه به طور مشروح بيان خواهم كرد.
طبق نظر تئوسوفيست ها، نژادى به نام«آريايى»وجود دارد كه در طول تاريخ رسالت تمدن سازى را به دست داشته است و تمامى تمدن هاى بزرگ ساخته اين قوم است. ارپاييان نيز آريايى هستند و در دوران جديد اين رسالت تمدن سازى به آن ها محول شده است. سازمان تئوسوفى را يك سرهنگ آمريكايى به نام كلنل الكوت و يك زن روس به نام مادام بلاواتسكى‏ تأسيس كردند كه با كانون هاى استعمارى رابطه نزديك داشتند. كلنل الكوت نماينده تجارى‏ راترفور هايس، رئيس جمهور وقت آمريكا، در هند بود. بعدا يك زن انگليسى به نام آنى بزانت رهبرى تئوسوفيست ها را به دست گرفت. خانم بزانت از«نژاد بزرگ آريايى»سخن مى‏ گفت و تمدن هاى بشرى را به پنج تمدن اصلى تقسيم مى‏ كرد و همه را به آريايى‏ ها منتسب مى‏ نمود: هند، بين النهرين، ايران، روم و تمدن جديد اروپايى. آنى بزانت به صراحت مى‏ گفت كه اين تمدن پنجم آريايى، يعنى تمدن جديد اروپايى، رسالت سرورى بر جهان و استقرار يك امپراتورى‏ جهانى را به عهده دارد.
اين موج آريايى گرايانه را در سال هاى پس از جنگ جهانى اوّل اعضاى خاندان چمبرلين دامن مى‏ زدند كه اجداد آن ها از قرن شانزدهم از مديران اصلى كمپانى‏ هاى تجارى انگليس بودند. هيتلر از درون اين موج آريايى گرايى به وجود آمد و جالب است بدانيم كه در جوانى با فردى‏ به نام والتر اشتين رابطه نزديك داشت. والتر اشتين، مقارن با دوران جوانى هيتلر و اقامت او در وين، يك فراماسون فعال مدعى ارتباط با موجودات ماوراء طبيعى در وين بود و سازمان ماسونى‏ پنهانى را بنيان نهاده و به ترويج عقايد آريايى گرايانه و تئوسوفيستى اشتغال داشت. هيتلر جوان به سازمان ماسونى اشتين پيوست و از نظر فكرى به شدت از آن تأثير گرفت. والتر اشتين بعدها، با نام«دكتر اشتين»، كتاب هاى متعددى درباره«رازورى آريايى»نوشت و نوعى آيين شيطان پرستانه را تبليغ مى‏ كرد. در سال هاى جنگ دوّم جهانى، دكتر اشتين در انگلستان اقامت داشت و مشاور شخصى سر وينستون چرچيل و عضو سرويس اطلاعاتى بريتانيا بود.
فرقه مشكوك ديگرى كه در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و به طور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود، «انجمن تول»است كه در سال 1912 تأسيس شد و مركز آن در مونيخ قرار داشت. بنيانگذار اين سازمان فردى است كه با عنوان اشرافى«كنت هنريش فن سباتندروف» شهرت داشت و نام اصلى‏ اش رودلف گلوير بود. او در اوايل قرن نوزدهم در استانبول اقامت داشت و تاجرى ثروتمند بود. گلوير پس از بازگشت به آلمان، انديشه«تول»، يعنى سرزمين خود به افسانه اى آريايى‏ هاى باستان، را از كتاب آموزه سرى مادام بلاواتسكى وام گرفت، سازمان خود به نام«انجمن تول»را برپا كرد و هدف خويش را سرورى«نژاد برتر»اعلام داشت. وى به جذب اعضاى خانواده هاى اشرافى و ثروتمند و كارخانه داران آلمانى به اين انجمن پرداخت و با اوجگيرى جنبش انقلابى در آلمان، و به ويژه قيام كارگران باواريا، يك شبكه تروريستى به رياست فردى به نام ديتريش اكارت ايجاد كرد. طى سال هاى 1923-1919 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستى دست زد. مورخين، «انجمن تول»را قدرتمندترين سازمان پنهانى آلمان در دوران صعود فاشيسم مى‏ دانند. يكى از اعضاى اين انجمن رودلف هس بود. زمانى كه هيتلر از طرف ضد اطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به«حزب كارگرى»آلمان بپيوندد، چهل نفر از اعضاى‏ «انجمن تول»، با هدايت ديتريش اكارت، براى حمايت از او به عضويت اين حزب در آمدند.
نقش سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبكه پنهان زرسالاران يهودى در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينكلن نيز مى‏ توان پيگيرى‏ كرد. تربيش لينكلن به يك خانواده ثروتمند يهودى ساكن مجارستان تعلق داشت و به عنوان يكى از توطئه گران بزرگ و مرموز نيمه اول قرن بيستم شهرت فراوان دارد. او در سال 1903 به انگلستان مهاجرت كرد، در سال 1910 نماينده مجلس عوام شد و زندگى مجللى در پيش گرفت.
در سال هاى بعد، به همراه سيدنى رايلى يهودى، مأمور اطلاعاتى نامدار انگليس، در دسيسه هاى‏ نفتى-سياسى مرموز آن دوران به سود اليگارشى يهودى و مجتمع نفتى رويال داچ شل نقش فعال داشت. در آستانه جنگ اول جهانى، تربيش لينكلن به عنوان نماينده اينتليجنس سرويس بريتانيا با سازمان اطلاعاتى آلمان وارد ارتباط شد. حداقل از اوايل سال 1919 به طور كامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابكارانه و توطئه هاى گروه هاى افراطى فاشيستى نقش فعالى‏ به دست گرفت. در اين دوران، او يكى از عوامل اصلى پس پرده در سازمان دهى و تحركات گروه هاى اوباش موسوم به«لشكر آزاد»بود كه از درون آن حزب نازى زائيده شد. يكى از اقدامات اين گروه، شكنجه و قتل فجيع رزا لوكزامبورگ و كارل ليبكنخت، از رهبران انقلابى آلمان، و ترور و قتل والتر راتنو، وزير خارجه آلمان است كه سياست هاى وى مطلوب كانون صهيونيستى حاكم بر بريتانيا نبود. توجه كنيم كه هم رزا لوكزامبورگ و هم والتر راتنو يهودى بودند. پدر والتر راتنو بنيانگذار كمپانى معروف AEG است. در همين زمان بود كه فعاليت سياسى هيتلر آغاز شد و وى‏ به عنوان مأمور مخفى سازمان ضد اطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخى رهبران افراطى‏ نظامى چون ژنرال لودندروف، گروه كوچك خود را تأسيس كرد، همان گروهى كه بعدا به«حزب ناسيونال سوسياليست كارگرى آلمان» (نازى) بدل شد. در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر كودتاى نافرجامى را ترتيب دادند كه به«كودتاى مونيخ»معروف است. امروزه مورخين مى‏ دانند كه يكى از گردانندگان طرح هاى متعدد كودتايى ژنرال لودندروف و هيتلر همين آقاى‏ تربيش لينكلن بوده است. تربيش لينكلن بعدها در بندر شانگهاى مستقر شد، نام چينى‏ «چائو كنگ»را بر خود نهاد، سر خود را تراشيد و 12 ستاره كوچك بر پوست جمجمه اش داغ زد، به عنوان راهب بودائى صومعه اى به راه انداخت و گروهى مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد.
اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل
شما در كتاب زرسالاران علاوه بر هالوكاست درباره اسطوره هاى‏ ديگرى كه يهوديان رواج داده اند نيز بحث كرده ايد.
همينطور است، تجديدنظر طلبان و پيروان مكتب تاريخ واقعى در غرب توجه شان تنها به يك اسطوره سازنده صهيونيسم معطوف است و آن اسطوره هالوكاست است. من در جلد اول كتاب زرسالاران بخش مفصلى را به تاريخ تكوين يهوديت و انديشه سياسى يهود اختصاص‏ داده ام و در تحقيق خود به شش اسطوره تاريخى رسيده ام و معتقدم كه مجموع اين شش اسطوره است كه انديشه سياسى صهيونيسم را مى‏ سازد. نشان داده ام كه هر شش اسطوره فوق از بيخ و بن جعلى است. بنابراين، جعلياتى مثل هالوكاست در انديشه سياسى يهود ريشه تاريخى‏ كهن دارد و فرهنگ و روانشناسى قومى خاصى را مى‏ سازد كه روح و جوهر آن ادعاى مظلوميت و آوارگى تاريخى است.
در بررسى تاريخ يهوديت به اين نتيجه رسيدم كه بايد ميان دو مفهوم بنى اسرائيل و يهوديت به طور جدّى تفاوت قائل شويم. اين تفاوت در گذشته هم در فرهنگ اسلامى و هم در فرهنگ اروپايى وجود داشته است. در متون ما هميشه ميان بنى اسرائيل و يهود تفاوت قائل شده اند و در دوران جديد ايرانيان واژه كليمى را به كار مى‏ بردند كه به معنى پيروان موسى كليم الله عليه السلام است و شامل تمامى بنى اسرائيل مى‏ شود نه يك قبيله خاص آن. در اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان با نام اسرائيلى يا عبرانى شناخته مى‏ شدند و حتى زمانى كه در سال 1860 سازمان خود را در پاريس تأسيس كردند نام آن را«آليانس اسرائيلى»گذاشتند نه آليانس يهود. ولى از دهه هاى 1880 و 1890 ميلادى خود يهوديان اروپا تعمدا شروع كردند به استفاده از واژه يهود.
براى همين است كه هرتزل كتاب معروف خود را، كه در سال 1895 نوشت، دولت يهود ناميد نه دولت اسرائيل.
توجه كنيم كه بنى اسرائيل به مجموع 12 سبط (فرزندان يعقوب) يا 12 قبيله اى اطلاق مى‏ شود كه يك قوم واحد را مى‏ ساختند. اين قبايل دوازده گانه عبارت بودند از: روبن، شمعون، لاوى، يهودا، يساكار، زبولون، دان، نفتالى، جاد، اشير، يوسف و بنيامين. بعد از مرگ يوسف قبيله او ميان دو پسرش تقسيم شد و دو قبيله مناسه و افرائيم به وجود آمد. مناسه و افرائيم قدرتمندترين و ثروتمندترين قبايل بنى اسرائيل بودند و به علت علاقه يعقوب به پسر محبوبش، يوسف، بهترين اراضى بنى اسرائيل را در تملك داشتند. قبيله يهودا پست ترين و نامرغوب ترين اراضى را در تملك داشت و به اين دليل برخى زبان شناسان نام«يهودا»را به معنى صاحب زمين پست و نامرغوب مى‏ دانند. در سال 928 پيش از ميلاد قوم بنى اسرائيل به دو دولت تقسيم شد كه با هم اختلاف و تعارض داشتند: يكى دولت مستقر در اراضى شمالى بود كه ده قبيله بنى اسرائيل به رهبرى سبط افرائيم و خاندان يوسف تأسيس كردند و ديگرى دولتى بود كه به وسيله قبايل يهودا و بنيامين ايجاد شد و رهبرى آن با سبط يهودا بود. از اين پس تاريخ بنى اسرائيل را اختلاف و رقابت و جنگ ميان اين دو دولت، و به تعبيرى ميان دو خاندان يوسف و يهودا، رقم مى‏ زند. دولت اسباط ده گانه شمالى دولت افرائيم خوانده مى‏ شد و پايتخت آن در شهر سامريه بود و دولت دو سبط جنوبى يهوديه نام داشت و پايتخت آن در بيت المقدس (اورشليم) بود. موجوديت دولت افرائيم يا سامريه 208 سال ادامه يافت. كشفيات باستان شناسى ثابت مى‏ كند كه دولت افرائيم بسيار مهم تر از دولت يهوديه بود و به دليل همسايگى با دولت آرامى‏ دمشق و دولت هاى كنعانى (فنيقى) صور و صيدا موقعيت سياسى و تجارى برجسته اى داشت ولى دولت يهود اهميتى نداشت. كهن ترين كتيبه اى كه به دست آمده و نام شاهى از بنى اسرائيل در آن درج شده، لوح استوانه اى شلمنصر سوم، پادشاه آشور، است. جالب است بدانيم كه اين قديمى‏ ترين كتيبه اى است كه نام شاهى از عرب نيز در آن يافت شده است. اين كتيبه نشان مى‏ دهد كه دوازده حكمران دولت هاى شرق مديترانه، به رهبرى بن حدد (شاه آرامى دمشق) ، اتحاديه اى عليه امپراتورى توسعه طلب آشور ايجاد كرده بودند. يكى از آن ها اخاب اسرائيلى است و ديگرى جندب عرب. در اين كتيبه نامى از دولت و شاه يهود در ميان نيست و اين نشان مى‏ دهد كه در آن زمان دولت يهوديه اهميتى نداشت.
با شروع توسعه طلبى امپراتورى آشور به سمت غرب، دولت يهود رويه اى خائنانه عليه دولت قبايل ده گانه شمالى بنى اسرائيل و دولت آرامى دمشق در پيش گرفت، خود را به آشور نزديك‏ كرد و سرانجام آشور را به حمله به دولت هاى دمشق و افرائيم تحريك نمود. ابتدا، در سال 732 پيش از ميلاد، دمشق به تصرف آشورى‏ ها درآمد و مردم آن به اسارت درآمدند و سپس، در سال 720 پيش از ميلاد، در زمان سلطنت سارگون دوّم در آشور، به حيات دولت افرائيم پايان داده شد. به اين ترتيب، با توطئه سران قبيله يهودا، ده قبيله بنى اسرائيل سرنوشتى شوم يافتند.
بخشى از سكنه دولت افرائيم و شهر سامريه، كه كتيبه هاى آشورى شمار آن ها را 27290 نفر ذكر كرده، به عنوان اسير به بخش هاى شرقى دولت آشور انتقال داده شدند. من در جلد اوّل كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين رقم نمى‏ تواند شامل تمامى اتباع دولت افرائيم باشد بلكه بخش بزرگ ترى از آن ها به عنوان اسير و برده در زير يوغ و سلطه دولت يهود قرار گرفتند. بعدها هم در متون عهد عتيق و هم در فقه تلمودى با مفاهيم«غلام عبرانى»و«كنيز عبرانيه»مواجه مى‏ شويم.
منظور همان اعضاى ساير قبايل بنى اسرائيل است كه به اسارت يهوديان درآمده اند. مثلا در جايى از عهد عتيق مى‏ خوانيم كه در زمان محاصره بيت المقدس به وسيله بخت النصر، شاه يهود براى جلب حمايت مردم شهر فرمانى صادر مى‏ كند و دستور آزادى غلامان و كنيزان عبرانى را مى‏ دهد. يعنى تا اين زمان هنوز گروهى از اعضاى قبائل ده گانه شمالى بنى اسرائيل در مقام اسراى يهوديان جاى داشتند.
اين خلاصه ماجراى تهاجم آشور به سرزمين ده قبيله شمالى بنى اسرائيل است طبق مدارك‏ معتبر تاريخى. ولى بعدها، و به نظر من در اواخر قرن دوّم ميلادى، اين ماجرا به كلى تحريف مى‏ شود و يهوديان با جعل تاريخ آن را به اسطوره«ده سبط گمشده بنى اسرائيل»تبديل مى‏ كنند.
يعنى سرنوشت شوم و مظلوميت قبايل ده گانه بنى اسرائيل را، كه يهوديان در ايجاد آن نقش اصلى داشتند، به سود خود مصادره مى‏ كنند و مدعى مى‏ شوند كه در جريان حمله آشور تمامى ده قبيله شمالى به اعماق امپراتورى آشور انتقال داده شده و به اين ترتيب گم شدند. بر اين اساس، نوعى ايدئولوژى مسيحايى (هزاره گرا) شكل مى‏ گيرد. طبق اين اسطوره در جريان حمله آشور اسباط ده گانه در جهان آواره شدند و در نقاطى ناشناخته سكنى گزيدند و پايان دوران طولانى‏ آوارگى«اسباط ده گانه»و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور«مسيح» (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانى يهود است.
اين اولين اسطوره اى است كه انديشه و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه هم در دوران جنگ هاى صليبى و هم در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل به عنوان يك انگيزه مذهبى قوى براى‏ تحريك مردم مسيحى اروپا به جنگ با عثمانى و يا به تشديد تحريكات استعمارى در قاره آمريكا استفاده سياسى فراوان شد. يكى از معروف ترين نمونه ها، ماجراى ظهور ديويد روبنى در اوايل قرن شانزدهم است كه هدف از آن تحريك احساسات دينى مردم ساده مسيحى و ايجاد يك‏ جنگ صليبى جديد عليه عثمانى بود. در زمانى كه سلطان سليمان خان عثمانى (سليمان قانونى) تهاجم بزرگ خود را به غرب اروپا را آغاز كرده و قلمرو دولت عثمانى را به نزديكى شهر وين رسانيده بود، يك يهودى به نام ديويد روبنى وارد بندر ونيز مى‏ شود و ادعا مى‏ كند فرمانده كل ارتش قبايل گمشده بنى اسرائيل است كه در منطقه خيبر عربستان حكومت مى‏ كنند و اين دولت تاكنون ناشناخته بوده است! سران يهوديان و نيز ميهماندار و مبلغ اين سفير نظامى‏ مى‏ شوند و او را نزد پاپ كلمنت هفتم مى‏ برند. جالب اينجاست كه پاپ هم ادعاى ديويد روبنى را مى‏ پذيرد و با او پيمانى امضا مى‏ كند دال بر اتحاد جهان مسيحيت با دولت بنى اسرائيل عليه مسلمانان. اين كلمنت هفتم از خانواده زرسالار و صراف مديچى فلورانس است و پاپ بدنام و دسيسه گرى است. خلاصه، روبنى حدود يك سال با شكوه تمام در دربار پاپ مقيم مى‏ شود و به كمك اعضاى خانواده يهودى آبرابانل به شهرهاى ايتاليا سفر مى‏ كند و غوغا و شور دينى عجيبى‏ ايجاد مى‏ كند زيرا طبق اعتقادات دينى يهوديان و مسيحيان پيدا شدن اسباط گمشده بنى اسرائيل مقدمه ظهور مسيح است. اين ماجرا به شكلى كاملا روشن يك سناريوى اطلاعاتى‏ است كه با همدستى زرسالاران يهودى و پاپ و دربارهاى پرتغال و اتريش طراحى و اجرا شد ولى‏ در تاريخنگارى رسمى غرب و در تاريخنگارى يهود تمايل دارند كه آن را يك ماجراى مرموز و غير قابل توضيح جلوه دهند.
در قرن هفدهم هم اين استفاده سياسى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل ادامه مى‏ يابد.
در اين زمان بخش مهمى از فعاليت چاپخانه هاى بندر آمستردام، كه به مركز يهوديان جهان تبديل شده و نقشى مشابه نيويورك امروز داشت، به اشاعه آرمان ظهور قريب الوقوع مسيح و افسانه ده سبط گمشده بنى اسرائيل اختصاص داشت. مثلا، اسحاق لاپيرر، متفكر سياسى‏ يهودى الاصل فرانسه كه يكى از مروجين اوليه صهيونيسم در اروپاى قرن هفدهم بود، چنين تبليغ مى‏ كرد كه بايد به جستجوى«اسباط گمشده»پرداخت و قوم بنى اسرائيل را گرد آورد.
سپس، بايد مسيحيان و يهوديان متحد شوند و به كمك پادشاه فرانسه سرزمين«صهيون»را تسخير كنند. احياء دولت صهيون در فلسطين راه«پيروزى نهايى مسيحيان»را بر مسلمانان هموار خواهد كرد و امپراتورى جهانى پديد خواهد ساخت كه مركز آن در اورشليم است.
در قرن هفدهم، اسطوره اسباط گمشده و مسيحاگرايى يهودى از زمان انقلاب پوريتانى و پيدايش فرقه هاى دينى جديد در انگلستان تأثير بزرگى بر جاى نهاد. در ترويج اين موج يك‏ انديشمند يهودى ساكن آمستردام به نام مناسه بن اسرائيل تأثير فراوان داشت و او بود كه اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل را به يك ابزار دينى قوى در جهت فعاليت كمپانى‏ هاى‏ ماوراء بحار هلندى-انگليسى و ايجاد كلنى در آمريكاى شمالى تبديل كرد. مناسه در سال 1650 رساله اى به لاتين در آمستردام منتشر كرد به نام اميد اسرائيل؛ اسباط ده گانه بنى اسرائيل در آمريكا. اين رساله را مؤسس وال، از نويسندگان معروف عصر كرومول، به انگليسى ترجمه كرد و دكتر جان دورى، دوست مناسه، آن را در لندن منتشر نمود. اين رساله مهم و جنجالى مناسه به مسئله حضور«اسباط گمشده بنى اسرائيل»در«دنياى جديد» (قاره آمريكا) اختصاص دارد. در اين كتاب، گزارش هاى يك مارانوى پرتغالى به نام آنتونى مونتزينوس به چاپ رسيده كه نام واقعى او هارون لوى است. مونتزينوس گويا در جريان گشت و گذار خود در آمريكاى جنوبى در سال هاى 1642-1641، تصادفا در اكوادور به قبيله اى بر مى‏ خورد كه مناسك دينى يهوديان را به جاى مى‏ آورند. او در كاوش بيشتر در مى‏ يابد كه اينان اعضاى قبايل روبن و لوى، از اسباط ده گانه«گمشده»، هستند. مونتزينوس در سال 1650، در جريان سفر برزيل، فوت كرد ولى سران يهودى آمستردام بر صحت گزارش او گواهى مى‏ دادند. مناسه اين ماجرا را با نقل قول هايى از عهد عتيق درآميخت كه در آن پايان پراكندگى بنى اسرائيل سرآغاز اعاده سلطنت مسيح عنوان شده بود. طبق اين نظريه، تا بقاياى اسباط بنى اسرائيل يافت نمى‏ شدند مسيح ظهور نمى‏ كرد. كتاب مناسه به پرتغالى و زبان هاى ديگر نيز منتشر شد، در محافل فرهنگى اروپا انعكاس گسترده يافت و نويسندگان انگليسى چون توماس توروگود و سر حمون لسترنج كتاب هايى درباره آن در لندن منتشر كردند. هدف از اين جعليات و تبليغات از يك طرف تحريك انگيزه هاى دينى مردم ساده مسيحى‏ بود براى مهاجرت به قاره آمريكا و از طرف ديگر تشويق قدرتمندان و ثروتمندان غربى به مشاركت بيشتر در غارت قاره آمريكا. بر پايه همين موج بود كه كمپانى‏ هايى مستعمراتى مانند كمپانى پليموت و كمپانى خليج ماساچوست تأسيس شد و مستعمرات شرق آمريكايى شمالى‏ موسوم به نيوانگلند پديد آمد.
اسطوره تبعيد يهوديان به بابل
دومين اسطوره اى كه انديشه سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد اسطوره تبعيد بابل است. ببينيم واقعيت تاريخى چه بود؟ حدود يك قرن و نيم بعد از انهدام دولت افرائيم، اتحاديه اى از ايرانيان و كلدانيان عليه آشور شكل گرفت و به حيات اين امپراتورى پايان داد. به اين ترتيب جغرافياى سياسى منطقه شكل جديدى يافت. در شرق منطقه اتحاد قدرتمند ايران و دولت كلدانى بابل (بين النهرين) قرار داشت و در غرب، مصر و بقاياى دولت آشور و متحدين آن ها. ازدواج معروف بخت النصر، پادشاه بابل، با امتيس، دختر هووخشتر، پادشاه ماد، به همين دليل بود. در اين زمان، در ادامه همان پيوندى كه از زمان انهدام دولت قبايل ده گانه بنى اسرائيل ميان قبيله يهودا و امپراتورى آشور شكل گرفته بود، دولت كوچك يهود متحد مصر و آشورى‏ ها به شمار مى‏ رفت و در زمان بخت النصر شاه يهود منصوب و دست نشانده فرعون مصر بود. به تدريج، اتحاديه ايران و بابل قدرت گرفت و مصر را شكست داد و از اين پس دولت يهود به جاى مصر خراجگزار دولت بابل شد.
سه سال بعد، مجددا مصرى‏ ها اتحاديه اى عليه بابل و ايران تشكيل دادند و دولت هاى كوچك‏ فلسطينى و كنعانى منطقه و دولت يهود را به اين اتحاد وارد كردند.
در همين جا بايد توضيح بدهم كه فلسطينى‏ هاى باستان هيچ ربطى به مردم كنونى فلسطين ندارند. اين نام را يهوديان و استعمارگران انگليسى در زمان جنگ جهانى اوّل بر روى مردم اين منطقه گذاشتند تا به اين ترتيب اسطوره هاى دينى را زنده كنند و تعارض منطقه را مانند دوران
--------------------------------------------------------------------------------
1 . يكى از آخرين نمونه ها در اين زمينه كتاب«تدارك جنگ بزرگ»نوشته خانم گريس هال سل آمريكايى است درباره مسيحيان صهيونيست كه حدود 70 ميليون پروتستان در آمريكا هستند و رونالد ريگان هم يكى از اعضاء آنها بوده است.

اين كتاب توسط خسرو اسدى به فارسى ترجمه و در سال 1377 منتشر شده است. (پژوهه صهيونيت).
باستان تعارض ميان بنى اسرائيل و فلسطينى‏ ها جلوه دهند. در دوران عثمانى، منطقه كنونى‏ فلسطين جزء استان سوريه به مركزيت دمشق بود و كل منطقه سوريه خوانده مى‏ شد.
بعد از تشكيل اين اتحاديه به رهبرى مصر، در سال 598 پيش از ميلاد ارتش مشترك بابل و ايران به منطقه شرق مديترانه لشگر كشيد و شاهان و رجال هودار مصر در دولت هاى فوق را به بابل انتقال داد و هواداران خود را از ميان بزرگان بومى اين دولت ها به قدرت رسانيد. يكى از اين تبعيديان يهوياكين شاه جوان دولت يهود بود به همراه مادرش، به نام نحوشطا، كه زن قدرتمندى‏ بود. ورود بخت النصر به اورشليم به آرامى و بدون خونريزى انجام شد و در عهد عتيق سخنى از قتل و غارت و كشتار در ميان نيست. بخت النصر خاندان سلطنتى يهود را بر كنار نكرد بلكه عموى‏ شاه يهود، به نام صدقيا را به عنوان نايب السلطنه در اورشليم منصوب كرد. اين ماجرا دستمايه تبليغات فراوان يهوديان شده كه به اسطوره آوارگى و تبعيد در بابل تبديل گرديده است. امروزه، اكتشافات باستان شناسى و كشف آرشيوهاى بابل باستان آشكار ساخته كه اين«تبعيديان»، بر خلاف سده ها تبليغات يهوديان، «اسير»نبودند. يهوياكين، مادرش و بزرگان يهودى، به سان شاهان و بزرگان دولت هاى صور و غزه و اشقلون و اشدود، در بابل زندگى شاهانه داشتند. صدقيا، در اورشليم، تنها نايب السلطنه به شمار مى‏ رفت و بخت النصر همچنان يهوياكين را به عنوان«شاه يهود»به رسميت مى‏ شناخت و محترم مى‏ داشت. املاك پهناور يهوياكين و بزرگان و كاهنان يهودى در سرزمين يهود محفوظ بود و به وسيله كارگزاران شان اداره مى‏ شد. اشراف تبعيدى‏ يهود در بابل بطور منظم و آشكار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياكين در دولت يهود مطاع بود. زندگى مجلل شاه يهود در بابل و در مقام شامخ او در دربار بخت النصر چنان است كه برخى از محققين حتى معتقدند كه او را به تبعيد نبردند بلكه خودش براى گريز از بحران هاى‏ سرزمين اش داوطلبانه در تحت حمايت پادشاه بابل مى‏ زيست.
مدتى بعد، مجددا مصر قدرت گرفت و سياست تهاجمى عليه بابل و ايران را شروع كرد و باز دولت هاى كوچك سواحل شرقى مديترانه با اين سياست همگام شدند. در نتيجه، در سال 587 پيش از ميلاد بار ديگر بخت النصر به سوى غرب لشگر كشيد و در جريان جنگ با مصر در تابستان سال 586 پيش از ميلاد اورشليم را اشغال كرد.
توجه كنيم كه در اين لشگركشى اولا دولت هاى ايران و بابل متحد بودند و در قشون بخت النصر، داماد پادشاه ماد، ايرانى‏ ها حضور داشتند. در عهد عتيق به صراحت از«سواران پارسى»و«سرداران كلدانى»نام برده شده كه در حمله به اورشليم شركت داشتند. ثانيا، لشگركشى بخت النصر همزمان بود با شورش سكنه شهر اورشليم عليه خاندان سلطنتى يهود و همين مردم بودند كه، به تصريح عهد عتيق، فرستاده هايى نزد بخت النصر اعزام كردند و خواستار لشگركشى او به اورشليم و ساقط كردن حكمرانان وقت شدند. در كتاب زرسالاران در اين باره بحث كرده ام و نشان داده ام كه سقوط اورشليم پيامد بحران اجتماعى عميقى بود كه قبل از سومين لشگركشى بخت النصر به منطقه سبب ظهور پيامبرى به نام ارمياء شد. در متون دينى و تاريخى موسوم به عهد عتيق، ارمياء نبى، پيامبرى محترم و بزرگ است. «كتاب ارمياء نبى»از بهترين و زيباترين و مهم ترين بخش هاى عهد عتيق است و خواندن آن را جدا توصيه مى‏ كنم. در آن زمان شاه و خانواده سلطنتى يهود به سنن يكتا پرستى موسوى وفادار نبودند و فسادى‏ گسترده ايشان را فرا گرفته بود. مثلا، ارمياء، كه به قبيله بنيامين تعلق داشت، خطاب به حكمرانان يهود و سران قبيله يهودا مى‏ گويد: اى يهودا، در هر شهرى يك خدا به پا كرده اى و به تعداد خيابان هاى اورشليم محراب براى انجام كارهاى شرم آور و حتى براى پرستش بت بعل. او به اين دليل يهودا را«قبيله شرير»مى‏ خواند. ارمياء نبى به شدت هوادار بابل و بخت النصر بود و مخالف اتحاد سران يهود با فرعون مصر. جالب تر اينجاست كه ارمياء نبى، بخت النصر را به عنوان فرستاده خدا معرفى مى‏ كرد كه مأموريت او منهدم كردن بت پرستى در مصر است و به صراحت مردم را به تابعيت از بخت النصر و دولت بابل دعوت مى‏ كرد.
به هر حال، در زمان محاصره اورشليم ارمياء مورد آزار اشراف و كاهنان يهودى قرار گرفت و در چاهى زندانى شد و نزديك بود به قتل برسد. ولى با سقوط شهر بلافاصله بخت النصر يكى از سرداران خود را براى نجات او فرستاد. بخت النصر ارمياء را مورد احترام فراوان قرار داد و حتى‏ خواست كه او را با خود به بابل ببرد ولى ارمياء نپذيرفت و ترجيح داد در ميان مردم خود بماند.
خاندان سلطنتى يهود در بابل به زندگى خود ادامه دادند و پس از مرگ بخت النصر وضع آن ها حتى بهتر از گذشته شد. پس از مرگ بخت النصر سه پادشاه در بابل به قدرت رسيدند تا سرانجام نوبت به فردى از قبايل آرامى به نام نبونيدوس رسيد كه مى‏ خواست دينى بجز دين مردم بابل را بر آن ها تحميل كند. در اين زمان به علت اختلاف ميان مادها و پارس ها نفوذ ايران در بابل به حداقل رسيده و به جاى آن نفوذ مصر افزايش يافته بود. سرانجام نبونيدوس با مصر عليه ايران متحد شد ولى در بهار سال 539 پيش از ميلاد ايرانيان به فرماندهى كورش هخامنشى به بابل لشگر كشيدند و بدون هيچ درگيرى جدّى نبونيدوس را، كه منفور مردم بابل بود، خلع كردند.
كتيبه هاى بابلى از كورش به عنوان«ناجى بابل»ياد مى‏ كند زيرا نبونيدوس به دليل ستمگرى و غارت اموال مردم حتى مورد نفرت خدايان خويش قرار گرفته بود.
در اينجا بايد اضافه كنم كه مورخين يهودى تصويرى بسيار تحريف شده از كورش ساخته اند و كوشيده اند تا ميان اشراف يهود و كورش نوعى پيوند نزديك ايجاد كنند. توجه كنيم كه نه تنها در كتيبه استوانه اى كورش به مناسبت فتح بابل، كه در سال 1879 ميلادى به وسيله هرمز رسام كشف شد و هم اكنون در موزه بريتانيا است، بلكه در تمامى سنگ نبشته هاى ايران آن عصر نامى‏ از يهوديان نيست و در منابع يونانى هم هيچ اشاره اى به رابطه كورش با يهوديان نشده است. اين نكته اى است كه بن گوريون رئيس جمهور پيشين اسرائيل نيز در يكى از مقالاتش به آن توجه كرده است.
در واقع، در زمان فتح بابل، خاندان سلطنتى و اشراف يهودى اسير و برده نبودند كه كورش آن ها را نجات دهد. آن ها، چنان كه گفتم، زندگى پر تجمل و راحتى داشتند و در دوران نبونيدوس مى‏ توانستند به اورشليم بازگردند ولى اين كار را نكردند. البته كورش هم اجازه داد كه آن ها به بيت المقدس بازگردند ولى آن ها چنين نكردند. تنها يكى از شاهزادگان يهودى به نام زروبابل (زاده بابل) در رأس گروهى از اشراف و كاهنان براى بازسازى معبد سليمان سفرى بسيار پرتجمل به اورشليم كرد ولى اين گروه بعد از مدت كوتاهى به بابل بازگشتند. مدارك تاريخى ثابت مى‏ كند كه خاندان سلطنتى يهود ترجيح دادند به جاى بازگشت به سرزمين خود در شهرهاى‏ بزرگ و دربار ايران ساكن شوند و به همين دليل در دوران هخامنشى در ميان ايرانيان مستحيل شدند و نسل آن ها كاملا منقرض شد. ادعاى سران بعدى يهوديان كه خود را از نسل خاندان داوود و شاهان يهود مى‏ خوانند صحت ندارد و در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين جعل در اواخر قرن دوّم و اوايل قرن سوم ميلادى به وسيله يهودا ناسى صورت گرفت.
در دوران هخامنشيان به مدت دو قرن سرزمين سوريه و فلسطين جزء ايران است و اشراف يهودى در دربار ايران حضور دارند. گفتم كه يهوديان تصويرى تحريف شده از كورش كبير به دست مى‏ دهند. بررسى دقيق در عهد عتيق نشان مى‏ دهد كه مأموريت زروبابل براى بازسازى‏ معبد سليمان با مخالفت مردم شهر، كه مخالف اعاده حاكميت اشراف و كاهنان يهودى بودند، مواجه شد و به همين دليل كورش دستور متوقف كردن آن را صادر كرد. بنابراين، كورش علاقه خاصى به اشراف و كاهنان يهودى نداشت و نظر مردم اورشليم و ايالت يهود را بر خواست خانواده سلطنتى و اشراف يهودى ترجيح داد و به همين دليل بازسازى معبد سليمان را متوقف كرد.
بازسازى معبد تنها در سال دوّم سلطنت داريوش اوّل از سر گرفته شد.
اقتدار اشرافيت يهود در ايران نه از زمان كورش كبير و داريوش اوّل بلكه از زمانى شروع شد كه يك زن دسيسه گر يهودى به نام استر با راهنمايى پسر عمويش به نام مردخاى از طريق مكر و حيله و طبق نقشه قبلى همخوابه خشايارشا شد، خود را در مقام ملكه ايران جاى داد و كمى بعد به قتل عام فجيع هامان وزير و بزرگان ايرانى دست زد كه مخالف نفوذ يهوديان بودند. داستان اين دسيسه عجيب و كشتار خونين در«كتاب استر»به يادگار مانده و اولين و بزرگ ترين اسطوره تاريخى در زمينه دسيسه گرى سياسى و اطلاعاتى و نفوذ است. در«كتاب استر»با قساومت و توحش عجيبى از كشتار بزرگان ايران به دستور استر و مردخاى ياد مى‏ شود. طبق مندرجات اين كتاب، يهوديان 75 هزار نفر از بزرگان ايرانى را در گروه هاى بزرگ 500 و 300 نفره در سراسر ايران به دار كشيدند و پس از هر كشتار به جشن و شادمانى پرداختند. از جمله اين مقتولين ده پسر هامان وزير است كه در شهر شوش به دار آويخته شدند. آرامگاه استر و مردخاى در ايران است و در طول قرون اخير بارها به وسيله اليگارشى يهودى بازسازى و ترميم شده است. بعد از اين كودتاى خونين اشراف يهودى در ايران قدرت فراوانى به دست مى‏ آورند و در دوران سلطنت اردشير اوّل، پسر خشايارشا، كاهنى به نام عزراى كاتب را از سوى خود به عنوان حاكم دينى ايالت يهود منصوب مى‏ نمايند ولى خود در پايتخت و شهرهاى بزرگ ايران باقى مى‏ مانند و به تدريج در مردم اين سرزمين مستحيل مى‏ شوند. چرا؟ چون به قول تلمود، چون شهر شوش را ديدند به خود گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل بهتر است و هنگامى كه به شوشتر رسيدند گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل دو چندان بهتر است! در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اسطوره استر بعدها سرمشق اليگارشى يهودى شد و بارها در تاريخ تكرار گرديد. از همين طريق بود كه زرسالاران يهودى نفوذى فوق العاده در عثمانى كسب كردند يعنى زنى به نام نور بانو سلطان را به همسرى سليم، پسر هرزه سلطان سليمان خان، درآوردند و بعد از طريق دسيسه ساير شاهزادگان عثمانى را به قتل رسانيدند و سليم دوّم را سلطان كردند. نوربانو سلطان يهوديه مادر سلطان مراد سوم است. اين كانون مسئول جنگ هاى ايران و عثمانى از زمان سليم دوّم است. در اروپاى جديد يكى از معروف ترين نمونه ها، وارد كردن زنى زيبا به نام اوژنى به خوابگاه ناپلئون سوم است كه ملكه فرانسه شد و موقعيتى بى‏ رقيب براى خانواده روچيلد كسب كرد. در حرمسراى آقا محمدخان قاجار و فتحعلى شاه قاجار هم زنى يهوديه به نام مريم خانم را مى‏ شناسيم كه در كنار حاجى ابراهيم خان اعتمادالدوله (صدر اعظم يهودى تبار و نياى خاندان قوام شيرازى) نقش مهمى در دسيسه هاى‏ سياسى آن زمان ايفا نمود. (آقا محمدخان خواجه بود ولى حرمسرا داشت. ) از اين نمونه ها فراوان است.
اسطوره«دياسپورا»يا آوارگى‏
سومين اسطوره تاريخى كه انديشه و روانشناسى و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد، اسطوره دياسپورا است. يعنى مدعى‏ اند كه در سال 70 ميلادى رومى‏ ها معبد سليمان را به آتش كشيدند و يهوديان را از اورشليم و ايالت يهوديه بيرون كردند و به اين ترتيب دورانى‏ طولانى آغاز شد كه آن را«دياسپورا» (دوران تبعيد، پراكندگى و آوارگى) مى‏ نماند كه تا به امروز ادامه دارد. اين اسطوره نيز فاقد هرگونه پايه واقعى است و يك افسانه به كلى جعلى است. در كتاب زرسالاران درباره اين اسطوره نيز به طور مفصل بحث كرده ام و نشان داده ام كه دوران دياسپورا در واقع دوران تكوين و پيدايش يهوديت جديد است يعنى يهوديتى كه در زير رهبرى اليگارشى‏ حاخامى و بر اساس فقه تلمودى به عنوان يك سازمان جهانوطنى عمل مى‏ كند. برخى محققين معتبر يهودى، مثل الن ميلر حاخام آمريكايى، همين نظر را دارند و پيدايش پديده اى به نام«قوم يهود»را از اواخر قرن اوّل ميلادى و در پيوند با ظهور حاخاميم و فقه حاخامى مى‏ دانند كه بعدا در تلمود مدوّن شد.
پديده اى كه در كتاب زرسالاران آن را انقلاب مسيحيت ناميده ام، تأثيرات عظيمى بر سرنوشت جهان و از جمله يهوديت داشت. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام اشرافيت يهود و روحانيون يهودى، كه به دو گروه صدوقيون (كاهنان) و فريسيون تقسيم مى‏ شدند، پيوند نزديكى‏ با كانون هاى حاكم بر امپراتورى روم داشتند. از سال 63 پيش از ميلاد و سلطه امپراتورى روم بر سرزمين يهوديه، در ميان اشراف يهودى يك گروه به شدت رومى‏ گرا ايجاد شد كه حتى نام هاى‏ رومى بر خود مى‏ گذاشتند. آن ها به دليل پيوند با جوليوس سزار به قدرت رسيدند و بعدها در جنگ هاى ايران اشكانى با روم خدمات اطلاعاتى و نظامى فراوانى به رومى‏ ها كردند و به اين ترتيب به يكى از كانون هاى مقتدر سياسى در روم تبديل شدند. مقتدرترين اين اشراف يهودى‏ رومى گرا هيرود است كه از طرف امپراتورى روم به عنوان شاه يهوديه منصوب شد. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام سه پسر هيرود بر سرزمين يهوديه حكومت مى‏ كردند. مردمى كه به مسيح گرويدند بيگانه نبودند بلكه همان مردم منطقه بودند كه از تبار قبايل بنى اسرائيل به شمار مى‏ رفتند و قبل از ظهور مسيح شاهد موجى گسترده از گرايش به يكتا پرستى موسوى و عصيان عليه روحانيون يهودى در ميان آن ها هستيم. بايد اضافه كنم كه همين مردم بودند كه بعدها به اسلام گرويدند. آزمايش هاى ژنتيكى كه اخيرا بر روى يهوديان و مسلمانان فلسطين مشتركا به وسيله دانشگاه عبرى اورشليم و يونيورسيتى كالج لندن انجام شده، ثابت مى‏ كند كه هر دو گروه خويشاوند هستند. به عبارت ديگر، بسيارى از مسلمانان كنونى فلسطين از نظر نژادى عرب نيستند بلكه ادامه همان قبايل بنى اسرائيل هستند.
خاندان سلطنتى هيرود و اشراف و روحانيون يهودى (هم صدوقيون و هم فريسيون) با قساوت شديد به سركوب مسيحيان اوليه دست زدند در حدى كه شدت عمل آن ها با اعتراض‏ دولت روم مواجه شد. چنان كه مى‏ دانيم، طبق روايت مسيحيان، عيسى مسيح عليه السلام با توطئه اشراف و كاهنان يهودى مصلوب شد و مدتى بعد برادر او به نام يعقوب به دست يك كاهن عالى رتبه يهودى به قتل رسيد. يعنى، عيسى ابتدا در شوراى عالى سنهدرين، كه مهم ترين مجمع داورى يهوديان است، محاكمه و به مرگ از طريق مصلوب شدن محكوم شد و سپس روحانيون يهودى با اصرار حكم مرگ او را از پانتيوس پيليت، فراماندار رومى منطقه، گرفتند.
برخى محققين معتقدند كه يهودا اسخريوطى در ميان حواريون عيسى مسيح عليه السلام يك شخصيت نمادين است به معنى يهودى كريه. يعنى او نمادى است از يهوديانى كه با مسيحيت مقابله خونين كردند. چنان كه گفتم، يهوديان تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى در اروپا خود را يهودى‏ نمى‏ خواندند بلكه عبرانى يا اسرائيلى مى‏ ناميدند زيرا اين نام در ميان مردم اروپا به شدت منفور بود. ولى از اواخر قرن نوزدهم يهوديان اروپا با تعمد عجيبى شروع كردند به استفاده از نام يهودى.
33 سال پس از ماجراى مصلوب كردن عيسى مسيح عليه السلام موجى از انقلاب سراسر سرزمين كنونى فلسطين را فراگرفت و اين موج در سال هاى 66 تا 73 ميلادى بار ديگر شعله ور شد. در جريان اين انقلاب، در سال 70 ميلادى شهر بيت المقدس به تصرف مردم درآمد و اشراف و روحانيون يهودى به تشكيل ارتش هاى خصوصى دست زدند و در كنار لژيون رومى به قتل عام مردم پرداختند. گروهى از مردم به معبد سليمان پناه بردند و در جريان جنگ آن ها با مهاجمين رومى و متحدين يهودى ايشان معبد سليمان تصادفا به آتش كشيده شد. اين گزارشى است كه فلاويوس جوزفوس، مورخ سرشناس يهودى، در تاريخ خود به نام جنگ هاى يهوديان به دست داده است. كتاب جوزفوس يكى از مهم ترين منابع تاريخ آن عصر است و متن كامل آن بر روى‏ اينترنت موجود است و كسانى كه علاقمند باشند مى‏ توانند مراجعه كنند. يك دليل مهم بر اين كه خود سران يهودى در تخريب و سوختن معبد سليمان نقش داشتند اين است كه در جريان اين جنگ هاى خيابانى شمعون بن جماليل، رئيس شوراى سنهدرين، به همراه ايشمائيل (اسماعيل) بن اليشا، حاخام بزرگ ديگر يهودى، به دست مردم كشته شدند.
آتش سوزى فوق و تخريب معبد سليمان آغاز دياسپورا نيست. يعنى در سال 70 ميلادى‏ اشراف و روحانيون يهودى از سرزمين يهوديه مهاجرت نكردند. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه تا حدود سه قرن و نيم پس از ماجراى تخريب معبد سليمان مركز يهوديان همچنان در فلسطين بود و آن ها به تدريج و براى كسب و كار و تجارت به بين النهرين مهاجرت كردند. در سال 193 ميلادى يهودا ناسى رياست يهوديان را به دست گرفت و حدود 50 سال با قدرت فراوان بر ايشان حكومت كرد. اين يهودا ناسى شخصيت بسيار مهمى است و در واقع بنيانگذار يهوديت جديد به شمار مى‏ رود. او با خاندان رومى سوروس رابطه نزديك داشت و يكى از رجال سياسى‏ مقتدر و از ثروتمندان بزرگ امپراتورى روم به شمار مى‏ رفت. و همو بود كه با تدوين اولين مجموعه فقهى يهودى به نام ميشنا بنيان يهوديت جديد را ريخت. ادامه كار بر روى ميشنا به تدوين تلمود انجاميد. حتى در نيمه دوّم قرن چهارم ميلادى ژوليان، امپراتور وقت روم، چنان رابطه نزديكى با اشراف يهودى داشت كه در ميان مسيحيان به«ژوليان مرتد»معروف شد.
سرانجام، در اوايل قرن پنجم ميلادى اليگارشى يهودى شوراى سنهدرين و مركز فعاليت خود را به طور كامل در بين النهرين قرار داد و اين اقدام كاملا ارادى و طبيعى و به خاطر منافع مالى و تجارى و سياسى بود. يعنى در طول اين چهار قرن هيچ گاه مسئله اى به نام اخراج اجبارى‏ يهوديان از بيت المقدس و سرزمين فلسطين وجود نداشت.
عجيب است كه در اين دوران طولانى يهوديان هيچ تلاشى براى بازسازى معبد سليمان نكردند. در حالى كه مثلا در دوران اقتدار يهودا ناسى مى‏ توانستند اين كار را بكنند. و عجيب است كه در دوران بيزانسى هم نه مسيحيان و نه يهوديان به بازسازى اين معبد دست نزدند و تنها بعدها، پس از فتح بيت المقدس به وسيله سپاه مسلمانان در زمان خليفه عمر در ربيع الثانى سال 16 هجرى/637 ميلادى بود كه مسلمانان در جوار محل معبد، مسجد الاقصى (قدس شريف) را ساختند و در اواخر قرن هفتم ميلادى عبدالملك مروان، خليفه اموى، اين بنا(کتابخانه دیجیتال والکترونیک املش/باشگاه اندیشه )

چاپ19 خرداد 1387